![]() |
![]() |
|
|
رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنا پیدا می کنند ، کوهها با قله ها ، و دریا و دریاچه ها با موج ، و انسانها، و همه انسانها ، با عشق فقط ، فقط با عشق معنا پیدا می کنند. سلام. بعد از مدتها برگشتم. خوب توی این مدت دچار مشکلات زیادی شدم و هنوز هم درگیر این مشکلاتم. با تاخیر زیاد سال نو رو تبریک می گم. و امیدوارم که سال خوبی در کنار خانواده تون داشته باشید. شهادت امام حسن و رحلت پیامبر اعظم و شهادت امام رضا رو تسلیت می گم. خوب شاید دیگه من نتونم بیام و این جا رو آپ کنم. شاید هم تونستم. بستگی به زمان داره. که با من چه جوری تا کنه. این مطلب رو هم به انواع حرف دلم می زنم. و شاید بعد از خوندنش بگید که من جدا دیونه شدم. ولی دیگه برام مهم نیست. چند وقتیه دچار مشکلات و تحولات زیادی شدم. یعنی دچار افکار و درگیر سوالهایی شدم که تا به حال نتونستم براشون جوابی پیدا کنم. و اصلی ترین اونها اینه که این سوال ها فقط برای من پیش اومده و یا همه با این سوالات مواجه می شن. و چه جوری با هاشون کنار میان. نمیخوام سرتون رو درد بیارم، من جدیدا انگیزه ای برای زندگی کردن تو خودم نمیبینم. درسته که به وجود خدا، معاد اعتقاد دارم. ( فی الواقع اعتقاد واقعی نه ولی منظورم اینه که اطمینان دارم که همچین چیزایی باید باشه.) دچار پوچی نا مفهومی شدم. دچار یه تنهایی که فکر نمی کنم کسی بتونه اونو بر طرف کنه. هدف وجود خودم رو نمی تونم پیدا کنم. و خیلی مشکلات دیگه. و این باعث شده که اصلا نتونمروی کاری که قراره انجام بدم تمرکز کنم. و اصلا نمی تونم کاری رو از پیش ببرم. تا به حال به هر دری زدم که جوابی برای این سوال ها پیدا کنم و جالب ترین اونها این بوده که الان من هستم. ولی من می خوام بدون که برای چی هستم. وقتی می بینم که مردم دارن زندیگ می کنن و اصلا به چنین چیزهایی اهمیت نمی دند، به خودم شک می کنم. یا مردم به فکر پول درآوردنن و اگه پول دارن به فکر این که چه جوری خرجش کنن. و اگه این دو کار تنها اهداف زندگی من باشه، اصلا چنین زندگی و اون کسی که این زندگی رو به وجود اورده قبول ندارم. اگه قراره من به کمال برسم ، وقتی تمام مشغله زهنی من چه جوری پول درآوردن باشه و پول خرج کردن باشه که دیگه نه فرصت و توانایی برای رسیدن به کمال برای من می مونه. اگه به کمال رسیدن من اینه که دکتر یا مهندس بشم و بعد از این طریق پول در بیارم،.... فکر می کنید این همون کمالیهکه باید بهش برسیم؟! احساس تنهایی می کنم چون کسی نیست که این احساسات منو درک کنه. چون کسی نیست که این احساسات براش مهم باشه. چون کسی نیست که برای این احساسات من جوابی داشته باشه. حتی پدر و مادر وقتی بهشون حرفی می زنی سریع حرف رو می کشونن به کنکور و درس و این که تمام دغدغه من باید کنکور باشه. و کنکوره که سرنوشت منو رغم می زنه. احساس تنهایی می کنم چون می بینم کسی نیست که دوست داشتن رو دوست داشته باشه. و یا اینکه برای اینکه زندگی اش دچار مشکل نشه دوست داشتن رو دوست نداشته باشه. کسایی که به ارزش های بالای یه انسان هیچ توجهی ندارن.دوست داشت رو هیچ جا نمی بینم به خاطر اون ارزشها.و کسی که دوست داشتن رو به خاطر اون ارزشها دوست داره باید دوست داشتن رو زیر پاش لگد کنه و به خودش همش بگه که کسی نیست که مثل تو فکر کنه. همه به همدیگه به چشم پول، مقام ، بازیچه نیگاه می کنن. ولی آیا کسی هست به انسان به چشم یه موجود که قرار بوده اختیار داشته باشه نگاه کنه. اگه ما موجودی مختار هستیم پس چرا نمی تونیم به اختیار خودمون زندگی کنیم. چرا چشمهای جامعه اختیار ما رو گرفتن. و تنها به میل و خواسته جامعه عمل می کنیم. چرا باید من بترسم که اگه این افکار بازگو بشه همه به چشم یه دیونه به من نگاه می کنن؟ آیا این همون اختیاره؟ فکر می کنم با دوست داشتن کسی خودمو گذاشتم سر کار، چون فرد مقابل منو دوست نداره . چون اون پول ماشین ، خونه ، و شغل منو دوست داره. * زمان برای انجام کارهاش از کسی اجازه نمی گیره * |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط پسر سیاه بخت |
|
|
خوب بازم سلام. امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه و سرمای زمستون شما رو دچار مشکل نکرده باشه.
منو ببخشید که نتونستم آپ کنم. اول که امتحانا بود بعد هم بی حوصله گی و تنبلی خودم. اول از همه از تمامی شما که اومدید و نظراته پر محتوا و آموزنده (برای من)، رامین جان، سروین جان، صالح جان، هدیه جان ، فرزاد جان ، و بقیه که اسمشون یادم نمیاد. اما جواب همه شما ها رو در پست بعدی می دم. چون الان همچشن وقتم زیاد نیست و می خوام در باره عنوان این پست حرف بزنم. ما توی حرف زدن چند بخش داریم که من به سراغه بخشه خوبش رفتم. یه نفر می تونه هوب حرف بزنه، یا اینکه حرفه خوب بزنه. اگه کسی خوب حرف بزنه مبنی بر این نیست که داره حرفه خوبی می زنه. بلکه ممکنه که جوری حرف بزنه که یه حرف اشتباه یا نطر غلط رو به صورت خیلی خوشگل و قشنگ یه شما تحویل بده و شما هم اون حرف رو قبول کنید. پس همیشه مراقب باشید که کسی که داره با شما حرف می زنه داره حرفه خوبی میزنه یا اینکه طرف حرف خوب می زنه. و مطمئن باشید که کسی که بخواد ه مقاصد خودش برسه و براش هیچی مهم نباشه از این روش هم توی کارش استفاده میکنه. همیشه حرفی رو که بهتون می زنن همون موقع باهاش موافقت نکنید. برید روش فکر کنید بررسی اش کنید بعد اگر دیدید که درسته و قبولش دارید اونوقت اعلام کنید. نمی دونم چرا اینا رو نوشتم ولی .... موفق باشید. خوش بگذره مراقب باشید رو برف و یخ سر نخورید. تا پست بعدی فعلا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط پسر سیاه بخت |
|
|
سلام.
امیدوارم که حاله همه تون خوب باشه و تا الان امتحاناتون رو خوبه خوب داده باشین. من که شنبه تموم می شن و .... . بگذریم بعد از مطلب هایی که هدیه جان توی وب لاگش زد منم گفتم بذار من انواع پسر ها رو به اون معرفی کنم. البته می دونم که همه شما می دونید چه مدل پسر هایی داریم. اما گفتم یه یادآوری بکنم. قبل از اون از همه کسانی که لطف کردن و اومدن و نظر دادن ( سروین، هدیه ، صالح ، و یه نفر دیگه که الان اسمش یادم نمیاد(با عرض پوزش فراوان) و از من اشتباه تایپی گرفه بود ) کمال تشکر رو دارم و امیدوارم که بتونم یه روز جبران کنم. و اما اصل مطلب : پسر ها جور وا جورن. و اصلا نمی شه دسته بندیشون کرد. اما من فقط الان قصد دارم اونا رو از نظر دوست داشتن، محبت کردن ، و ..... این جور چیزا بررسی کنم. دسته بندی من هم واسه دوران بعد دبیرستانه. چون که قبل دبیرستان دوستی های اونا بین خودشون خلاصه می شه. ۱- اونایی که واقعا می خوان کسی رو دوست داشته باشن: خوب این خیلی خوبه و عادی. چون که خدا در وجود هر آدمی حس دوست داشتن و محبت کردن رو قرار داده. بنابراین مثلا من برای اینکه به این حس خودم جواب بدم می روم و دنبال کسی می گردم که بهش محبت کنم. و انتظار هم دارم اون هم به من محبت کنه. این دسته آدما اصلا علاقه ای ندارن که با چند نفر دوست باشن. چون که مثلا برای من خیلی بی معنیه که برم و با چند تا دختر دوست شم که بهشون محبت کنم. و اگه می بینید کسی با چند تا دختر میپره جزو دسته بعدیه. مثلا اگه من با ۱۰ تا دختر دوست باشم ( چه خبره ۲- اونایی که فقط و فقط دنبال حوس های خودشون هستن: خوب این دسته زیاد به توضیح نیاز نداره. چون که هر آدمی باز هم حوس داره. و برای جواب دادن به اون ها دست به هر کاری می کنه. مگر اینکه بتونه اون حوس ها رو کنترل کنه و یا جلوشون وایسه. این دسته آدم ها که می رن به دنبال جواب گویی به این حوس ها. همون طور که بالا گفتم حاضر ان با هر کسی دوست شن فقط به خاطر حوس ها شون. به قول هدیه طوی وب لاگش" یه پسر با یه آرزو می ره و با هزار تا دختر دوست می شه !" و مطمئن باشید که دسته اول به احتمال خیلی زیاد تونستن حوس های خودشون رو کنترل کنن. چون وقتی برای کسی فقط دوست داشتن مهمه، دیگه حوس ارزشی نداره. من اکثر دوست هام( پسر ها رو می گم در آخر هم باز هم از همه شما که به من روحیه می دید ممنون. همون طور که به سروین گفتم، مطلب هام من درآوردیه. واسه همین اگه چرت و پرت اند، به بزرگی خودتون ببخشید. مراقب خودتون باشید که سرما نخورید. مراقب بقیه هم باشید که روی برف و یخ سر نخورن. همیشه خندون باشید. و همین. تا جغد بعدی فعلا ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط پسر سیاه بخت |
|
|
----> بخونید ... فارغ از دور زمان؛ .... من از آن فاصله ها پشت آن کوه بلند... سوز دل می شنوم .... دوست دارم که بدانم این صدا از آن کیست؟ .... این نوای عاشقانه از آن کیست ؟ درد هجران چه کس نغمه صحرا شده است؟.... و در این غربت و تاریکی شب .... لالایی ماه چمن و گل شده است؟ خوش به حال دل افسرده او ... دل غمگین من اینجا نتواند سخنی را که در او زندانی است... کند آزاد.... تا تواند بزند یک فریاد... تا که با نغمه باد... بفرستم صحن خدا... من فقط می دانم ... دل او خانه ای از جنس خداست.... خانه ای که از در و پنجره اش.. می رسد نغمه ای از نام علی .... ای مسافر تو که از خانه ما می گذری ... گر رسیدی به در خانه او... برسان نامه ما را و بگو ... یک شب هم که در آن چاه، غریبانه گریست... بویی از غربت خود را بسپارد به من بیچاره .... تا توانم بزنم یک فریاد... از برای دل افسرده او .... و برای نفس این دل تنگ.... بسرایم نغمه از نام علی... فریاد علی .... داد علی .... حال در این عصر و در این فرصت ایام و گذر از دنیا .... که من اینگونه شدم تابعی از عقربه ها... پیر ما می فرماید؛ یا علی گو؛.... تا ز فریاد تو شود این عشق شروع.... سلام. امیدوارم حال همه شما خوب باشه. اول از همه از تک تک شما که نظر می دید کمال تشکر رو دارم. ( هدیه خانم، سروین خانم و بقیه که چون اینقد سرم درد می کنه اسمشون یادم نیست.(با عرض پوزش و معذرت فراوان)). خوب این شعر سروده یکی از دوستای منه، قشنگ بود، واسه همین توی وبلاگ گذاشتمش. یه خورده هم در کد های این وبلاگ ور رفتم، تغییراته کمی حاصل شد. (فی الواقع). یه سوال هم دارم، به نظر شما یه نفر مثل من، به درسش ادامه بده بهتره یا اینکه بره و وارد بازار کار بشه ( به این نکته توجه داشته باشید که احتمال اینکه در کنکور قبول نشه هم وجود داره)،جوابشو واسه خودم نمی خوامچون من می خوام درسمو ادامه بدم، نظر شما رو می خوام بدونم. موفق خوشحال باشید. در امتحانات ترم اول هم خوب درس بخونید که معدلتون 20 شه. واسه من هم دعا کنید. تا جغد بعدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط پسر سیاه بخت |
|
|
یاران چه غریبــــانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
و این پرنده آهنین نتونست این پروانه ها را تحمل کنه و به مقصد برسونه ......
سلام. امیدوارم حال شما خوب باشه. خوب حادثه خیلی تاسف باری بود. وقتی چهره های خندونشون رو قبل از این حادثه می دیدم به خودم می گم ، خدا عجب آدمای با حالی رو انتخاب می کنه ! و الانم اگه می تونستیم ببینیم می دیدیم که هنوز دارن می خندن. ولی حیف که سوختن و خنده شون قابل تشخیص نیست. برای همشون آرزوی مغفرت دارم و برای خانواده هاشون طلب صبر. و برای این دولت مردان هم طلب یه خورده عقل و معرفت. آخه کجای دنیا یه هواپیمای نظامی بار بری رو صندلی می زارن و تبدیلش می کنن به هواپیمای مسافر بری؟! و جالب تر اینکه این هواپیما حداقل 26 سال عمر کرده. چون این هواپیما C_130 ، یه هواپیمای نظامی آمریکایی و بعد از انقلاب که ما از آمریکا هواپیما نخردیم! آمریکا به کشور های دیگه هم اجازه نمی ده که به ما هواپیماهاشو بفروشن. به جای این همه پولی که یه مشت آدم .... دارن تو این مملکت می خورن، برن این پولا رو بدن هواپیمای نوی مسافر بری بخرن. خوب اینم از این. از شما هم می خوام برای حادثه دیده ها دعا کنید. از نظراتتون هم خیلی خیلی ممنون. چشب داستان رو که نوشتم، تایپش می کنم بعد می زارم تو وب لاگ ولی فکر کنم یه 4-5 سالی طول بکشه و تا اون موقع که زنده و کی مرده! ( امیدوارم تک تک شما 1200000000 سال زندگی سرشار از خوشحالی و موفقیت داشته باشید و توی زندگیتونهیچ وقت لبخند از روی لبهای قشنگتون محو نشه ) و تازه تا اون موقع فکر نکنم شما منو به یاد داشته باشید، چون زندگی و هزار مشغله. در هر صورت چشب. در آخر هم واسه اینکه این مطلبم هم مثل مطلبهای قبلی بشه : حکما گفته اند : هر سخنی که خالی از ذکر است، لغو است. هر خموشی که از فکر خالی است ، سهو است. هر نظری که از عبرت خالی است ، لهو است. حکیمی می گوید : یک چیز است که به بودن آن همه نیکوها نیک شود و به نبودن آن همه چیز زشت شود و آن استقامت است. تا مطلب بعدی هم مراقب خودتون باشید.منتظر نظراتتون هستم پی نوشت : یادم رفت بگم، منوچهر نوذری هم امروز درگذشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط پسر سیاه بخت |
|
|
جغد دونی جغد الکترونیکی پناهگاهه جغدا |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ که دیگه توضیح نداره!
|
| پیوندهای روزانه |
|
قالب هایی زیبا برای وب لاگ دبیرستان مفید آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
درد دل هری شاتر کامپیوتر عمومی |
| پیوندها |
|
جادوگران هاگوارتز زیرابیوس ماگل نت "هدیه" وب لاگ دوست "سروین "وب لاگ دوست "میلاد "وب لاگ دوست "آبتین "وب لاگ دوست "راز شب یلدا وبلاگ دوست" "هری پاتر و عکس و خبر " |
|
RSS
|